تبليغاتX
سرباز صفر

سرباز صفر

بعضی آدمها به این خاطر که فلاکت و بدبختی را تحمل کرده اند٬ نسبت به زندگی شدیدا پیش پا افتاده و بی تفاوتشان خود را مقصر می دانند. ولی عده ای دیگر هستند که همان کارها را انجام میدهند٬ اما آنقدر بخت خوشی دارند که حتی نمی توانند تحملش کنند.

مه دود/مورچه آرژانتینی/ایتالو کالوینو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 14:39  توسط فرزین  | 

فکر کردم چند روز دیگر با هم خواهیم بود.
می دانم؛ اگرچه اعداد نامحدودند، من نمی توانم تا ابد به شمارش ادامه دهم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 23:47  توسط فرزین  | 

اوایل نمی دانستم که مادر ندارم، حتی نمی دانستم که آدم باید مادر داشته باشد. دوستم لوماهوت که خیلی از من بزرگتر است، گفت: این وضع نتیجه بدی شرایط بهداشتی است…

لوماهوت به من گفت زن هایی که جور خودشان را می کشند حالا یک قرص بهداشتی دارند، اما او زودتر از آن قرص به دنیا آمده است.

…به نظرم می رسید همه مادر داشتند به جز من. شروع کردم به دل درد گرفتن و دل آشوبه شدن تا مگر اینجوری مادرم را به آمدن وادار کنم. در پیاده روی روبه رو  یک بچه  بود که یک بادکنک داشت و می گفت هر وقت دلش درد میگیرد، مادرش به دیدنش می اید. دلم درد گرفت، اما فایده نکرد. بعدش هم دل آشوبه پیدا کردم. آن هم بی فایده بود. حتی برای آنکه بیشتر جلب توجه کنم به همه جای آپارتمان ریدم. خبری نشد…

 

زندگی در پیش رو/رومن گاری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11:12  توسط فرزین  | 

این روزها حس کمال طلبی ام به وزنه ی سنگینی می ماند که به خشتکم آویزان شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 13:25  توسط فرزین  | 

هنگامی که بر کرم پای می نهیم به خود می پیچد. این حزم و احتیاط است. کرم بدین سان فرصت دوباره پایمال شدن را کاهش می دهد. به زبان اخلاق بگوییم! فروتنی...

 

شامگاه بتان/نیچه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:1  توسط فرزین  | 

 میدونین که خدا رو شکر تو مملکت گل و بلبل ما٬اگر  قرار باشه اتفاقی براتون  بیافته - که بهش تمایلی ندارین اما مجبورین بهش تن بدین- هم کلی باید عذاب بکشین که روال کارهای اداریش چی میشه و نکنه نامه ها وسط راه گم بشه و سرنوشتم عوض بشه و از این جور حرفا...بعد از چهار پنج ماه انتظار و استرس بالاخره آخرین نامه نظام وظیفه هم اومد و خیالم راحت شد٬که چی؟ نه معاف نشدم محل خدمتم مشخص شد... البته بعد از این همه انتظار جای محل یه کد اومده...خلاصه اینکه خوشحالم که غیبت نخوردم . کلا زندگی اینجا٬تا مبحث بقا تعریف شده نه بیشتربه هر حال از شنبه دیگه باید برم تا زمانی که نتایج نهایی فوق لیسانس بیاد. یه هفته دیگه میتونم لذت ببرم. اینم هیجان خاص خودشو داره.این یه هفته رو تو کاراکتر King of Convenience  فرو میرم ببینم چی میشه. بعد هم که یه دوماهی به خدمت نظام مقدس! تو ناکجا میگذرونم... فعلا فقط این یه جمله از جلو چشام رد میشه:

" لبخند بزن... فردا روز بدتریه "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 10:29  توسط فرزین  | 

دو عنصر در طبیعت به وفور یافت می شود: هیدروژن و حماقت!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 22:56  توسط فرزین  | 

زن تمام عیار به همان شیوه به کار ادبیات می پردازد، که به گناه کوچکی دست می زند: چون آزمونی در گذرگاه، و نگران به هر سوی تا بنگرد کسی او را می پاید یا نه؟ تا شاید کسی به او توجه کند...

 

فردریش ویلهلم نیچه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 11:51  توسط فرزین  | 

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را کنار پایش گذاشته بود. روی تابلو نوشته بود: من نابینا هستم و نیازمند کمک. روزنامه نگار خلاقی که از کنار او می گذشت متوجه شد که داخل کلاه جز مقدار کمی پول خرد چیز دیگری یافت نمیشود. او نیز چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اجازه از مرد کور٬ تابلوی او را برداشت٬آن را برگرداند و بر روی آن چیزی نوشت. تابلو را کنار پای مرد گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز که روزنامه نگار به همان محل برگشت متوجه شد کلاه مرد نابینا پر از سکه و اسکناس است. مرد کور که او را از صدای قدمهایش شناخته بود از او خواست که بگوید روی تابلویش چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد :چیز مهمی نبود٬ فقط نوشته شما را به زبان دیگری نوشتم و لبخندی زد و دور شد. روی تابلوی مرد نابینا نوشته شده بود:امروز بهار است٬ ولی من نمیتوانم ان را ببینم.

نتیجه گیری اخلاقی: وقتی نمیتوانید کارتان را پیش ببرید استراتژی خود را عوض کنید

نتیجه گیری غیر اخلاقی: یک بچه هم می داند که می توان از حقیقت حتی برای رسیدن به مقاصد شوم استفاده کرد.شاید نداند که کلید انتخاب درست کلمات است. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 0:10  توسط فرزین  | 

گاهی اونقدر اشتباه می کنم که اشتباه بدبخت تا چند روز نمیتونه درست حسابی راه بره...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:31  توسط فرزین  | 

افسوس که گورت را گم کرده ای   

هیچ الاغ دیگری را از ژرفای وجود نخواسته ام...

 

 

پ.ن: ژرفای وجود در جغرافیای آدم های مختلف٬ متفاوت است  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12:49  توسط فرزین  | 

وقتی نمیخندی

از فشار لبهایت

خوب می فهمم

دلهره داری تا مبادا

تنهائیت را بالا بیاوری...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 15:46  توسط فرزین  | 

کم کم داره از این کالوینو خوشم میاد.یه موقعی سبک نگارشش رو نمی پسندیدم، اما الان حس می کنم یه کم نیاز به ساده گویی هست...این چند خط رو بخونید:

 اثر: ايتالو کالوينو

سرزميني بود که همه‌ي مردمش دزد بودند. شب ها هر کسي شاه‌کليد و چراغ دستي دزدانه‌اش را بر ميداشت و ميرفت به دزدي خانه‌ي همسايه‌اش. در سپيده‌ي سحر باز مي‌گشت، به اين انتظار که خانه‌ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود که رابطه‌ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نميکرد. اين از آن ميدزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه ميگذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت ميکرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت. ناگهان ـ کسي نميداند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شبها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه ميماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند. دزدها مي‌آمدند و ميديدند چراغ روشن است و راهشان را ميگرفتند و ميرفتند.زماني گذشت. بايد براي او روشن ميشد که مختار است زندگي‌اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نميشود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه ميماند، خانواده‌اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت. مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون ميزد و سحر به خانه بر ميگشت، اما به دزدي نميرفت. آدم درستي بود و کاريش نميشد کرد. ميرفت و روي پُل مي‌ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي‌نگريست. باز مي‌گشت و ميديد که خانه اش غارت شده است. يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه‌ي خالي‌اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي‌گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي‌دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده‌ي سحر به خانه مي‌آمد و خانه‌اش را دست نخورده مي‌يافت (خانه‌اي که مرد خوب بايد غارتش مي‌کرد). چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله‌ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه‌ي مرد خوب مي‌آمدند، چيزي نمي‌يافتند و فقيرتر ميشدند. در اين زمان ثروتمندها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي‌بند و بست‌تر کرد، زيرا خيلي‌ها غني و خيلي‌ها فقير شدند.حالا براي غني‌ها روشن شده بود که اگر شبها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقيرها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قراردادها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ مي‌کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل قبل ، غني‌ها غني‌تر و فقيرها فقيرتر شدند.بعضي از غني‌ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي‌داشتند، فقير مي‌شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقيرتر ها تا از ثروتشان در برابر فقيرها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند. و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته ميشد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند. مرد خوب، نمونه‌ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 12:14  توسط فرزین  | 

عماد افروغ از کمیسیون فرهنگی مجلس رفت. مسلما این هیچ ربطی به نظر ایشون راجع به دولت مهرورزی و احمدی نژاد گل تو برنامه شب شیشه ای  سه شب قبل نداره
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 16:39  توسط فرزین  | 

برای صداقت هیچ چیز موثرتر از ترس نیست. 

 خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 16:3  توسط فرزین  | 

پول همه چیز نیست، اما از داشتن تن سالم بهتر است.
هر چه باشد آدم نمی تواند برود به قصابی و به قصاب بگوید: «ببین چه عالی برنزه شده ام و تازه این که چیزی نیست من هیچ وقت سرما نمی خورم.» و توقع داشته باشد که آقای قصاب گوشت راسته بدهد.

بی بال و پر/ وودی آلن
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 21:4  توسط فرزین  | 

تا ته تهش سر خطیم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 15:37  توسط فرزین  |